تو را دوست میدارم...

کلماتم را در جوی سحر می شویم
لحظه هایم را
در روشنی باران ها
تا برای تو شعری بسرایم روشن
تا که بی دغدغه
بی ابهام
سخنانم را
در حضور باد
-این سالک دشت و هامون-
با تو بی پرده بگویم
که تو را
دوست می دارم تا مرز جنون...

/ 4 نظر / 20 بازدید
sasa

اپــــــــــــــم با دردو دلی که سر و ته نداره ولی بیا شاید دردمو بفهمی اجی جون[دلشکسته][گریه]

عقیل پرنو

سلام چه دنیای عجیبی ست ... هر وقت حرف دلم را زدم ... دلت را زدم ...! سارای عزیز سلام ممنون از نظر زیبات شاید بعدا از غزل هام برات بذارم علی الحساب : دل بسته ام به پاییز شاید دوباره سر ِ مهر بیایی..... راستی لینک شما رو به دوستانم اضافه می کنم شما هم ... ممنون میشم بازم به من سر بزنی [گل]

عقیل پرنو

گفتم : میری؟ گفت : آره گفتم : منم بیام؟ گفت : جایی که من میرم جای دو نفره نه سه نفر گفتم : برمی گردی؟ فقط خندید. اشک توی چشمام حلقه زد سرمو پایین انداختم دستشو زیره چونم گذاشتو سرمو بالا آورد گفت : میری؟ گفتم : آره گفت : منم بیام؟ گفتم : جایی که میرم جایه یه نفره نه دو نفر گفت : برمیگردی؟ گفتم : جایی که میرم راه برگشت نداره من رفتم اونم رفت ولی اون مدتهاست که برگشته وبا اشک چشماش خاک مزارمو شست وشو میده لینک ما رو هم به دوستان اضافه کن سارا جان