سلام خوشگلای خودم

بازم یه داستان خیلی جالب براتون اماده کردم

امیدوارم خوشتون بیاد من که خیلی خوشم اومد ادم تحت تاثیر قرار میگیره گریه

خوب حالا شما و این داستان:

ساعت 3 شب بود که صدای تلفن، پسری را از خواب بیدار کرد. پشت خط مادرش بود. پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟ مادر گفت: 25 سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی! فقط خواستم بگویم تولدت مبارک...! پسر از این که دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد، صبح سراغ مادرش رفت. وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت، ولی مادر دیگر در این دنیا نبود.گریه

/ 40 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رز

سلام و ممنون از کامنت خوشگلت... معلومه خیلی مهربونی...[گل]

محمد

بسیار آموزنده بود. خدا حفظت کنه

حامد

سلام وبلاگ خوبی داری [تعجب]موفق باشی[گل]

پلیس

یه سوال نویسند دختر عکس ما یه پسر موضوع چیه[سوال][سوال][سوال][سوال][سوال][سوال][نیشخند][نیشخند]

احمد

سلام خوبی چه خبرا خوش میگذره خوب من اومدم تو وبلاگت می خوام از تو وبلاگت چندتا مطلب بردارم با اجازه [ماچ]

مجید . بیرجند

سلام [گل] سایت خوبی داری امیدوارم که تو زندگی وکار ت موفق باشی اگه دوست داشتی به من هم یه سری بزن . ممنون .[دست] دوست دارم بای [گل][خداحافظ]

بچه های کلاس دوم دبیرستان مدرسه فجر استانبول

خیلی تکان دهنده بود

هلیا

عزیزم[گریه][گریه] ایشالا خدا نصیب هیچ کس نکنه غم دوری خانواده و خدای نکرده نبودشونو[نگران]

the king

سارا جون اینجور مطالب که تو وبت میذاری ی دستمال کاغذی هم کنارشون بذار